#بغض_محیا_پارت_308
اومدم حرف بزنم همونطور که گفتم...
منتظر خیره اش شدم...
- هدي خوب نمیشه محیا...
اون الانم از کمر به پایین فلج شده...
دست چپش از کار افتاده...
مکث کرد...
- فکر کردم هممون تاوان کارایی که کردیم و پس دادیم...
هدي هم با طلاق تقاصشو پس میده...
دیگه دوستش نداشتم...
وقتی فهمیدم که مال من نیست...
وقتی فهمیدم از اول عاشق کس دیگري بوده و براي من اداي عاشقی درمیاورده...
از خودم و اون حتی از زندگی هم متنفر شدم...
احساس احمق بودن میکردم...
اینقدر خشم داشتم که میتونستم هم خودموهم اونو بکشم...
اما وجود تو...
حضورتو...
تو زندگیم نزاشت تصمیمی براي مرگ بگیرم...
وقتی آروم شدم یکم چشمانم آروم شد...
دیدمت با تمام وجودم...
وقتی تمام ذهنم و قلبم از هدي خالی شد دیدم خانومیتو...
دیدم نجابتتو...
دیدم قدرت و محکم بودنتو...
اونوقت بود که ارزش کسی رو که تمام و کمال ذهنش،روحش ،قلبش و جسمش با منه رو فهمیدم...
سرش را پایین انداخت...
انگار اشک داخل نگاهش حلقه زده بود...
- اما هدي تو خونه من زمینگیر شد محیا...
نمی تونم ولش کنم...
romangram.com | @romangram_com