#بغض_محیا_پارت_307
- اومدم حرف بزنم محیا...
سري تکان دادم...
- گوش میکنم...
و منتظر شدم دستم را رها کند...
اما انگار محکمتر دستم را فشرد...
- اینبار بی دعوا...
خندیدم...
- بی دعوا...
و من عجیب مسخ مهربانی بی سابقه اش بودم...
حتی با هدي هم چنین چشمان مهربانی ندیده بودم از امیرعباس مغرورم...
موهایم را از جلوي چشمم با سر انگشتش کنار زد...
- مبارکت باشه مهندس کوچولو...
ومن قلبم لرزید...
هیچ کس خبر نداشت از قبولی ام...
کسی هم تبریک نگفته بود...
هیچ وقت حتی تصورش هم را نمی کردم که او اولین نفري باشد که تبریک بگوید به من...
لبخندي زدم بی اختیار...
- از کجا فهمیدي؟!...
- اگه ندونم زنم داره چی کار میکنه که باید بمیرم...
ومن تمام ذهنم قفل کلمه " زنم" شد...
و من نمی دانم اصلا چطور میخواستم از این نسبتم با او بگذرم...
هر چند که حتی یک ساعت هم من و او زن و شوهر نشدیم...
صدایش را شنیدم...
- محیا؟!...
کجایی؟!...
با خجالت خیره اش شدم...
غمزده به گونه هاي سرخم خیره شد و نوازش کرد کمی...
romangram.com | @romangram_com