#بغض_محیا_پارت_306

سوالی نگاهش کردم...

- خوبی؟!...

موهایم را که طبق معمول اطرافم پخش بود را پشت گوش بردم...

- ممنونم...

ونگاهم خشک شد به چند تار سفید کنار شقیقه اش...

و ته ریش زیبایش که حالا نا مرتب شده بود...

یعنی اینقدر اذیت شده بود؟!...

تارهاي سفید؟!...

دستم را گرفت...

در حالی که تمام وجودم آغوشش را میطلبید...

لبم را گاز گرفتم...

لعنت به من که اینقدر سستم...

لعنتی عشق تو مرا به تباهی میکشاند...

به چشمانم خیره شد...

ته نگاهش انگار میخندید...

- اگه میدونستم چند روز نباشم دوباره نگاهت مهربون میشه زودتر میرفتم...

بی اختیار خندیدم...

به بهانه حرفش اما از ته دل خندیدم به بودنش...

به قلب نا آرامم...

روي تخت نشست و منهم که دستم در دستش بود را مجبورکرد به نشاندن...

نمی دانم چرا قلبم کوبشش بی امان شده بود...

دوباره انگار همان محیاي احمق و عاشق شده بودم...

و هرچه درونم فریاد میزد ضربه هایی که از مرد رو به رو خورده...

باز هم چشمانم حرصی پی چشمانش بود...

آنقدر درنگاه هم خیره شدیم...

که من با خجالت سرم را پایین انداختم...

بالاخره زبان باز کرد...


romangram.com | @romangram_com