#بغض_محیا_پارت_305

دلم میخواست خودم را در آغوش بگیرم...

و زار بزنم به حال این عشق یه طرفه...

به حال خودم...

به حال تنهایی هایم...

زار بزنم به یاد نبودنش...

ندیدن هایش...

چقدر شیرین بود توجه کردنش...

همان توجه هایی که به قول خودش از سر اجبار بود...

قلبم را سنگ کرده بود اما نمی دانم چراباز هم برایش می تپید...

من با دیدن جوانمردي اش در حق دیگري هم چشمه ي عشقم برایش می جوشید...

لعنت به من...

لعنت به این عشق لعنتی...

تقه اي به در خورد...

و در باز شد بی هیچ فاصله اي...

باورم نمی شد دوباره میبینمش...

در همین اتاق بعد از یک ماه و اندي...

میخواستم با چشمانم تمام در راببلعم...

آنقدر نگاهش کنم...

تا براي دل تنگی هایم ذخیره باشد...

او هم انگار...

نمی دانم چرا خیره نگاهم شده بود...

بی هیچ حرفی من زودتر دست وپایم را جمع کردم...

خیلی آرام گفتم...

- سلام...

ابرویی بالا انداخت...

انگار چشمانش برق زد...

- سلام...


romangram.com | @romangram_com