#بغض_محیا_پارت_304
قبولی آنهم در دانشگاه صنعتی شریف برایم رویا بود...
مثل خواب بود برایم...
اما خوشحالیم را با مینا پشت در بسته ي اتاقم...
میان دو شیرینی که در دهان هم گذاشتیم،تقسیم کردیم...
میترسیدم شاد باشم...
مبادا صداي خنده ام دل کسی را بشکاند...
ومیدانستم همه در خانه الان دل شکسته اند...
تنها همدمم مینا شده بود...
و مزه پرانی هاي کم و بیشش دنیاي کوچکم را تسکین میداد...
خنده دار نبود...
شوهرم هنوز کنار همسرش در بیمارستان بود...
و من حتی میترسیدم از کسی حال هدي را بپرسم...
و بد تعبیرش کنند...
پس بایدبه قول مینا زیپ دهانم را میکشیدم و سرجایم می نشستم...طبق معمول در اتاق تنهایی هایم بودم...
عکس هاي عروس ام را وارسی میکردم...
عکسی را بیرون کشیدم...
که امیر عباس دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و با لبخند به دوربین خیره...
به چهره اش خیره شده آنقدر عمیق...
آنطور که دلم میخواست همیشه به صورتش خیره شوم...
و هیچ وقت نتوانستم...
تک تک اعضاي چهره اش را وارسی کردم...
بینی...
لب...
همان لبهاي سردي که بارها و بارها بوسیده بودم...
و به قول خودش بوسه هاي اجباري...
با یادآوري تلخ ترین هاي زندگیم...
اشکم چکید...
romangram.com | @romangram_com