#بغض_محیا_پارت_303
- اونجوري که من داداش و میشناسم،محاله دیگه طلاق بده هدي رو...
ته دلم روشن شد...
یعنی اینقدر جوانمرد بود که بماند کنار همسر مریضش؟!...
هیچ وقت باور نمی کردم که روزي برسد براي ماندن امیرعباس کنار دیگري دعا کنم...
رو به ساحل کردم...
- خدا کنه...
ساحل از جا بلند شد...
- مطمئنم که این کارو میکنه...
سري تکان دادم و او هم رفت...
و من باز ماندم تنها ...
با احساس عشق کهنه و خسته در اعماق قلبم...
که میدانستم هست...
و تمام هست و نیستم را براي انکار بودنش به کار گرفته بودم...
روزها از پی هم میگذشت...
و من کمتر یا بهتر بگویم اصلا امیرعباس را نمی دیدم...
به گمانم تمام وقتش را کنار هدي میگذراند...
و من...
خوشحال بودم از بابت اینکه حداقل براي دیگري انسان است...
و کمی هم حسادت میکردم...
به احوال تنها مانده و وامانده ي خودم...
اما مثل همیشه چشم می بستم رومحیا و احساسش...
روز اعلام نتایج هم فرا رسید...
و خودم داخل کامپیوتردیدم که برق شریف قبول شدم...
چند بار پلک زدم بر روي روشن مانیتور...
باورم نمی شد...
محیاي ضعیف و بی دست و پا...
روزي مهندس برق خواهد شد...
romangram.com | @romangram_com