#بغض_محیا_پارت_302
که مادر ادامه داد...
- از اولم معلوم بود یه چیزیش هست...
یه ریگی به کفشش بود...
با انزجار میان حرف مادر پریدم...
- مادر بس کن دیگه...
کی اینقدر بی رحم و سنگ دل شدید؟!...
سري تکان دادم و با سرعت از پله ها بالا رفتم...
نیاز داشتم تا هیچ کدام را نبینم...
خودم را داخل اتاق پرت کردم...
و ساحل پشت سرم وارد شد...
چشمانش اشکی بود...
بغض صدایش هم از لرزشش مشهود بود...
- محیا راسته؟!...
چشمانم را روي هم گذاشتم و همزمان اشکم چکید...
خودش را در آغوشم پرت کرد و زار زدیم باهم...
هق هقمان که تمام شد از آغوش هم جدا شدیم...
ساحل چشمان نگرانش را به صورتم دوخت...
- حالا چی میشه محیا؟!...
کلافه ونگران چشم گرداندم در صورت زیبایش...
- نمی دونم ساحل...
هیچی نمی دونم...
مغزم دیگه کار نمی کرد...
ساحل اخمی کرد...
- درسته مریض بود...
اما نباید به داداشم دروغ میگفت...
کار خوبی نکرده...
سپس نگاه دزدید از من...
romangram.com | @romangram_com