#بغض_محیا_پارت_301
- خانم عا شقی،حواست کجاست...
برو یه جادیگه واسه خودکشی انتخاب کن...
اینجوري مردم و بیچاره نکن...
نگاهی انداختم به مردك بی ادب رو به رویم...
بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم با او بحث کنم...
بی توجه به کنار خیابان آمدم...
اصلا نمی دانستم کجا بودم...
همانجا دربست گرفتم...
کلید انداختم و وارد خانه شدم...
دل و دماغ روبه رو شدن با اعضاي خانواده ام را نداشتم...
حتی حوصله خودم را هم نداشتم...
کلاف زندگی ام بدجور سر در گم شده بود...
و از طرفی هم دلگیر بودم از سنگ دلی تک تکشان...
تا وارد پذیرایی شدم همه دورم جمع شدند...
نعیم و دریا و ساحل و نگار ساکت بودند...
و با نگاه هاي کنجکاوشان منو رصد میکردند...
و عمه و زن عموها هم همینطور...
اما مادر لب باز کرد...
- چی شد محیا؟!...
دختره واقعاMS داره؟!...
شماتت بار نگاهش کردم...
که انگار جواب مثبت از نگاهم خواند...
که زد پشت دستش...
- خاك به سرم...
دیدین این دختره چجوري خودشو انداخت به ما...
و عمه همزمان اشکش چکید...
داشتم بالا میاوردم از این همه بی رحمی...
romangram.com | @romangram_com