#بغض_محیا_پارت_300

سرش را بلند کرد...

مثل اینکه حضورم راحس کرد...

در دهانم نچرخید سلام بدهم...

اوهم چیزي نگفت...

اما انگار چیزي در نگاهش بود که هم مراو هم خودش را وادار به سکوت میکرد...

سرم را پایین انداختم، از کنارم رد شد بی تفاوت...

انگار چیزي درون من یخ زد...

این ناز کردن هاي چند وقته ام باعث شده بود عادت کنم به مورد توجه بودنش...

و حالا...

با شانه هاي افتاده از بیمارستان خارج شدم...

ماندنم فایده اي نداشت...

درست هم نبود...

چند ساعت بعد خانواده اش می آمدند...

شوهرش هم کنارش بود...

عجب تصادفی که اویی که کنار دیگري بود...

و تیمارش میکرد شوهر منهم بود...

به خودم نهیب زدم...

) محیا تو داري دوباره حسودي میکنی؟ !اون دختر مریضه به امیرعباس احتیاج داره...

در ضمن تو چه صنمی با امیرعباس داري که حسودي میکنی؟ (!خودم را زجر میدادم با زخم زبان زدن با خودم...

و همان صنم داشتنم با آن مرد داشت از درون دیوانه ام میکرد...

با این اتفاقات اي کاش زودتر این بازي هم تمام شود...

خسته شده بودم از این دوئل مرگ...

از این بازي که هر لحظه...

هر ثانیه...

یک کداممان ضربه کاري میخورد...

با صداي بوق ماشینی از جا پریدم...

و متعاقبش فریاد راننده...


romangram.com | @romangram_com