#بغض_محیا_پارت_299
- مهمه؟!...
صندلی کنار تختش را نزدیک تر کشیدم...
- معلومه که مهمه...
به سمتم برگشت،پوزخندش تلخ تر از زهر بود...
- به خاطر همینه که هووم بالا سرم تو بیمارستانه؟!...
اداي آدم خوبا رو در نیار محیا...
از ترحم متنفرم...
دستش را رها کردم...
- این چه حرفیه هدي...
براي چی به تو بایدترحم کنم؟!...
نگاهم کرد...
نگاهی که انگار تمام وجودم را لرزاند و سوزاند...
نگاهی که لبانم را بهم دوخت...
نگاهی به تلفنم کردم که میلرزید دوباره...
امیر عباس بود...
تماس را برقرار کردم...
- بیا پایین من برم بالا...
درصدایش غم عجیبی بود...
بی حرف به سمت در رفتم...
دوباره نگاهی به هدي انداختم که قطره اشکش روي گونه اش میدرخشید...
قلبم نا آرام شد...
با سرعت بیشتري از در بیرون رفتم و قدم تند کردم به سمت پایین...
دیدمش که روي صندلی نشسته بود و سرش میان دستانش بود...
به گمانم گفته بودند بهش...
یعنی نمی دانست حال تازه عروس مریضش را...
نزدیکش رسیدم...
و من عجیب هوس لمس کردن موهاي پرپشتش به سرم زده بود...
romangram.com | @romangram_com