#بغض_محیا_پارت_298



اما اگر نمی دانست چه؟!...

اگر هدي به او هم نگفته باشد چه؟!...

تمام ذهنم پرشده بود از سوال...

از بهت...

از غم...

از درد...

بغضم گرفته بود...

تا چند ماه پیش فکرش را هم نمی کردم...

در راهرو بیمارستان قدم بزنم و نگران حال وخیم هوویم باشم...

هوویی که بودنش باعث شد تمام دنیایم روي سرم آوار شود...

چه کسی میگفت در این بازي مرگ تنها امیرعباس گناهکار بود؟!...

هر کداممان به قصد کشت یکدیگر بازي کردیم...

بد مهره هایی را جا به جا کردیم...

هدي،من،امیرعباس کمر به قتل خود و دیگري بسته بودیم...

داخل راهرو انتظار نشسته بودم...

این پا و اون پا میکردم براي رفتن کنار هدي...

بالاخره تردید را کنار گذاشتم...

و به سمت اتاقش رفتم...

تقه اي به در زدم...

نگاهش رو به پنجره بود...

حتی با باز کردن در هم صورتش را برنگرداند...

بغضم را قورت دادم و به سمتش رفتم...

دستم را روي دست گچ گرفته اش گذاشتم...

- هدي جان؟!...

بهتري؟!...

همانطور با سماجت نگاه دوخته بود به سمت پنجره...


romangram.com | @romangram_com