#بغض_محیا_پارت_297
به سمت دکتر برگشتم...
- حمله؟!...
سري تکان داد...
- بله...
بیماريMS با حمله هاي عصبی به طور ناگهانی،حرکت فرد یا بیناییشو همانطور که گفتم مختل میکنه...
الان بیمار شما بهش حمله دست داده که باعث شده زمین بخوره...
و در نهایت باعث شکستگی دستش شده...
دیگه توان شنیدن نداشتم...
خودم را از اتاق دکتر بیرون پرت کردم...
پس دلیل آنهمه بی حالی و ضعف هدي این بود...
یعنی درد مچ از جا در آمده اش را که حتی نگاه کردنش هم دردناك بود را اصلا حس نمیکرد؟!...
موبایلم درون جیبم لرزید...
نام امیرعباس چشمک میزد...
انگشتم میلرزید اما..با تمام قدرتم تماس را برقرار کردم...
الان اصلا وقت مفلوك بودن نبود...
صدایش در گوشی پیچید...
- الو محیا؟!...
کجایی؟!...
- بیا بیمارستان جم...
داد زد...
- بیمارستان؟!...
چرا بیمارستان چی شده؟!...
تماس را قطع کردم...
مگر غیر از این بود که تنها او مسئول حال وخیم زنش بود...
واي به او اگر میدانست بیماري هدي را...
میشد پست ترینِ دنیا...
romangram.com | @romangram_com