#بغض_محیا_پارت_294
باید خبر میدادم به امیرعباس...
دستانم میلرزید...
نگاهی به اتاقMRI انداختم که هدي را داخلش برده بودند...
هدایی که تمام مدت مظلومانه اشک میریخت،بی آنکه چیزي بگوید...
دوباره به موبایل نگاهی انداختم...
لب فشردم و دکمه تماس را روي اسم امیرعباس فشردم...
ده بوق خورد و جواب نداد...
کلافه طول و عرض راهرو را طی کردم...
هدي را هم به اتاقش بردند...
منتظرماندم تا جوابMRI حاضر شود...
بالاخره جواب حاضر شد...
وبراي ربع ساعتی که گذشت هر ثانیه اش به اندازه سال بود...
با تمام سرعتم به سمت اتاق پزشکش دویدم...
پشت در رسیدم،نفس عمیقم را بیرون دادم...
دستی به لباسم کشیدم...
تابلو را خواندم...
دکترترابی متخصص مغز و اعصاب وMS ...
تقه اي به در زدم و داخل شدم...
دکتر خوشرویی بود...
از لحن سلام دادنش فهمیدم...
سلام دادم و با دستان لرزانم جوابMRI را روي میز گذاشتم...
نگاهی به جواب کرد...
- خب چه نسبتی با بیمار داري؟!...
لحظه اي تمام تنم سرد شد...
چه میگفتم؟!...
لبم را گاز گرفتم و خیره ي دکتر شدم...
- دخترم؟ ..!شنیدي؟!...
romangram.com | @romangram_com