#بغض_محیا_پارت_293

پرستار سري تکان داد...

- قبلن هم اینجوري شده بودید؟ !چشمانش را بست...

و اشکی که از پلکش افتاد انگار قلب مرا بدجور سوزاند...

- بله ...

من...

MS دارم...

کلمهMS چندبار در گوشم اکو شد...

..

!?MSاو مریض بود و اینهمه مدت تمام فشار ها را روي خودش تحمل میکرد...

او مریض بود و بی آنکه بگوید با امیرعباس ازدواج کرد؟!...

همزمان هزاران سوال به مغزم هجوم آوردند...

سرم را تکان دادم تا تمام فکرها بروند...

الان وقت فکر کردن نبود...

نگاهی به اعضاي خانواده ام انداختم...

که همگی مثل من مات به هدي خیره شده بودند...

پرستارها کمکش میکردند تا داخل برانکارد بنشیند...

نگاهم چرخید میان خانواده ام...

که هیچکدام از جایشان تکان هم نمی خوردند...

کی این همه سنگ دل شده بودند؟!...

رو به پرستار کردم...

که می پرسیداز ما همراه ندارن؟!...

سري تکان دادم...

- من همراهتون میام...

و چادرمشکی مادر را از چوب لباسی به سر کشیدم...

و دنبالشان راه افتادم...

دنبال امبولانس رانندگی کردم...

و تمام مراحل بستري شدنش را انجام دادم...


romangram.com | @romangram_com