#بغض_محیا_پارت_292

مادر و عمه و زن عمو ها هم به حیاط دویده بودند...

و همینطور به ما زل زده بودند...

با احتیاط دستش را بلند کردم...

از مچ شکسته بود...

و صحنه اي بدایجاد کرده بود...

اما...

هدي اصلا آخ هم نگفت...

متعجب به صورت هدي نگاه کردم...

- هدي خوبی؟!...

درد نداري؟!...

گریه اش شدید شد و هق میزد...

رو به مادر کردم...

- مامان تو رو خدا چرا همتون خشکتون زده...

یکی به آمبولانس زنگ بزنه...

انگار که مادر به خودش آمده باشد،به سمت خانه دوید...

و عمه و زن عموها هم به کمک آمدند...

تا هدي رابه داخل ببریم...

و تمام مدت در بهت این بودم...

که هدي چطور آنهمه درد مچ از جا در آمده اش راتحمل میکند و آخ هم نمی گوید...

تنها در سکوت اشک میریخت...

و منتظر اورژانس بود...

بالاخره رسیدند و پرستار مشغول معاینه اش شد...

رو به هدي کرد...

- از کی اینطورشدید؟!...

انگار که بغضش را قورت داد...

که کمی طول کشید جواب پرستار را بدهد...

- حدود پانزده روزه...


romangram.com | @romangram_com