#بغض_محیا_پارت_291
بی آنکه کسی از رفتنش بداند؟!...
رو به مادر کردم...
- یعنی چی مامان چقدر صامت؟!...
مگه میشه...
مادر آرام تر از قبل ادامه داد...
- والا دیروز اومدن جلوي عمتو آقاجون نشستن...
امیر عباس گفت میخوان جداشن...
دختره نه ها گفت نه به...
بعدم که عمت همینجوري زل زده بود به دهن امیرعباس...
بابا بزرگتم که هیچی...
گفت هر کاري میخواین بکنین...
صورتش را نزدیک کرد...
- از اولم معلوم بود آخرش اینجوري میشه...
این دختره اصلا...
با صداي وحشتناکی که از حیاط آمد حرف مادر نیمه ماند...بی آنکه درنگ کنم از جا پریدم...
و به سمت حیاط دویدم...
با صحنه اي که روبه رویم دیدم خشک شدم...
هدي کنار چمدانش افتاده بود و...
و تمام صورتش پراز اشک بود...
نگاهم کشیده شد به دستش...
انگار شکسته بود...
حالت بدي گرفته بود...
به سمتش دویدم...
- هدي خوبی؟!...
اشک هایش را پاك کردم...
- چی شد یهو؟!...
اصلا نگران نباش الان میریم بیمارستان...
romangram.com | @romangram_com