#بغض_محیا_پارت_290
و هر بار که هدي را میدیدم متوجه رنگ پرید و حال نزارش بودم...
گرچه سعی داشت زیر آرایش مخفی اش کند...
اما بی حالیش کاملا مشخص بود...
صبح بود وبی حوصله با لقمه ها بازي میکردم...
حوصله ام عجیب سر رفته بود...
و غرغرهاي مادر هم که انگار تمامی نداشت...
همانطور گوشم به غرغرهایش بند بود...
- معلوم نیست این چند روز چی کار داري میکنی...
که همش چپیدي تو اون دخمه...
بابا منم دل دارم...
محسن که اون سر دنیاس توام که اینجوري...
پوفی کشیدم...
قاشق را بند چاي کردم و بی حوصله هم زدم...
نگاهم به سمت در کشیده شد...
که هدي با چمدان داشت از در بیرون میرفت انهم تنها؟...
سوالی به مادر خیره شدم...
متعجب تر از همیشه...
اشاره اي زدم وآرام از مادر پرسیدم...
- کجا میره؟!...
مادر نزدیک شد...
- د همینه که میگم یه سره سرت به کار خودته...
اینقدر که از زندگی خودتم خبر نداري...
امیر عباس داره طلاقش میده...
داره میره خونه باباش...
چشمانم گرد شد...
یعنی چی به همین راحتی؟!...
به همین سکوت و تنهایی؟!...
romangram.com | @romangram_com