#بغض_محیا_پارت_289

میشناسم نگاه هاي پراز عشقشو...

دیدي گفتم دلش با توئه...

دیگه نگران نباش...

تموم شد دخترم...

میدونم سخت بود...

ولی حالا که امیرعباس گفته میخوادت، تا آخرش پاي حرفش وایمیسه، من میشناسم پسرمو...

براي اولین بار بود که از عمه و حرف هاش دلم شکست...

جوري حرف میزد انگار چیزي نشده...

انگار یه اتفاق عادي افتاده...

انگار نمی خواست باور کند پسرش...

تازه دامادش چه گندي به زندگی من و خودش و اون دختر بیچاره زده...

نمی دانم با چه منطقی عمه این همه خوشحال بود...

اما می دانستم مادر است و عشق مادري کورش کرده...

سعی میکردم درکش کنم...

و می دانستم بحث با اون بی فایدس...

لبخندي زدم...

که مصنوعی بودنش از چند فرسخی هم پیدا بود...

- عمه با اجازتون من برم اتاقو یکم مرتب کنم...

گمانم فهمید بهانه گیري بی ربطم را...

از پله ها بالا رفتم و به مامن همیشگی ام پناه بردم...

لجبازي را کنار گذاشته بودم...

و تهران زده بودم تمام انتخاب هایم را...

اما خدا میداند فقط چه طوفانی قرار بود دوباره زندگی ام را تکان دهد...

روزها از پی هم میگذشت...

و من تنها منتظر اعلام نتایج بودم...

و به قول مینا سرم به لاك خودم بود...

کمتر با امیر عباس روبه رو میشدم...


romangram.com | @romangram_com