#بغض_محیا_پارت_288
که اینطوري آدم شده...
حالام پاشو جمع کن کاسه کوزتو بریم اونجا که غم نباشه...
چپکی نگاهش کردم...
- یا احمقی خیلی یا سر خوشی دیوانه...
من تو این وضعیت پاشو با تو بیام پیک نیک؟!...
دستش را چلیپاي سینش اش کرد...
- حالا پیک نیک که نه ولی یه شبی که میشه بریم بخوریم...
به پایش زدم...
- پاشو بریم نهار بخوریم گشنگی زده به مغزت...
دیونه شدي...
دستش را کشیدم و به سمت پایین رفتیم...
در راه به غرغر هایش هم اهمیت ندادم...
- دختره ي دیوانه تازه ساعت 5 عصر میخواد نهار بده ما...
- بیا اینقدر حرف نزن...
غذا کشیدم و زیر نگاه هاي سنگین زن عموها و مادرو عمه خوردیم ابرو بالا انداختن هاي شیطون مینا هم به کنار...
که عجیب روي روانم راه میرفت...
ظرف هاي غذا را داخل ظرفشویی گذاشتم که عمه صدایم کرد...
و مینا هم با شیطنت ابرویی بالا انداخت...
- محیا جون من میرم گلم بعدا میبینمت...
و رو به عمه و مادر کرد...
- دستون درد نکنه عالی بود مثل همیشه خوشمزه...
با اجازتون من میرم...
رفت و مرا تنها گذاشت با این نگاه هاي پر از سوال...
عمه دستم را کشید و روي صندلی نشاند...
و سریع در آغوشم کشید و پیشانیم را بوسید...
- میدونستم دخترم...
میدونستم امیرعباس نمی تونه ازت بگذره...
romangram.com | @romangram_com