#بغض_محیا_پارت_287
لب فشردم...
دلم می خواست حرف بزنم...
از نگرانی که تا ته حلقم را میسوزاند وقتی فکرم درگیرش میشد به محرم رازم...
انگشت در هم پیچاندم...
- راستش نگران هدام...
متعجب نگاهم کرد وبلند زد زیر خنده...
میان خنده اش که انگار عصبی بود گفت...
- مطمئن شدم دیگه روانت مشکل داره...
چپکی نگاهش کردم...
- عوض مسخره بازي گوش کن ببین چی میگم بهت...
و گفتم به مینا از اتفاقاتی که دیشب گذشته بودو حال عجیب هدي...
همانطور بی آنکه پلک بزند به حرف هایم گوش میکرد...
با تمام شدن حرفم بشکنی زد...
- دیدي گفتم این دختره یه ریگی تو کفشش داره...
بیا...
بفرما...
- اََه مینا چرت نگو...
دارم میگم حال هدي خیلی وخیم بود بابا...
حالش خیلی بد بود صبح...
چپکی نگاهم کرد...
- یعنی خاك محیا...
خاك...
احمق فکر کردي همه مثل خودت پوست کلفتن؟!...
حتما دیشب امیرعباس حالشو گرفته دیگه اینم ترسیده...
اصلا مگه نمیگی آدم شده بود و هیچ کرمی بهت نریخت؟!...
- خب چه ربطی داره؟!...
- خب دیوانه امیرعباس زده تو پرش دیگه ...
romangram.com | @romangram_com