#بغض_محیا_پارت_286

چاي را خوردیم ...

و به همراه مینا انتخاب رشته هم کردیم...

به قول مینا خدا پدر مادر اینترنت پر سرعت خونه ي حاجی را بیامرزد...

و من تمام فکرم درگیر هدایی بود که امروز اصلا مساعد نبود حالش...

میترسیدم شنیده باشد معرکه آقا جون و امیر عباس را...

و چه خنده دار که من نگران هوویم بودم...

اما...

انگار واقعا بودم...

نگرانش بودم...

نگران هدایی که امروز غیرعادي میلرزید...

با خوردن جعبه دستمال کاغذي به خودم آمدم...

با اخم به مینا خیره شدم...

- این چه کاریه؟!...

- والا دیدم کشتیات غرق شده گفتم خودي نشون بدم...

هر چی صدات میکنم تو عالم هپروتی...

کمی نزدیک تر آمد...

تنه اي زد...

- حالا خانوم خانوما کجا سیر میکردي شیطون؟!...

مشکوك نگاهم کرد و با لحن مسخره اي گفت...

- نکنه پرنده ي خیال تو بغل پسر حاجی بود؟!...

چپکی نگاهش کردم...

- پاشو زیادي حرف زدي...

پاشو بریم نهار بخوریم...

ابرویی بالا داد...

- نه واقعا تو اون مغز پوکت انگار خبراییه...

که اینقدر داري بحث و عوض میکنی...

یالا بگو اون تو چی میگذره...


romangram.com | @romangram_com