#بغض_محیا_پارت_285
می...
میترسم از نقشه ي جدیدش...
میترسم از حرفاش...
میترسم از دوست داشتنش...
در آغوش مینا یک دل سیر گریه کردم...
دل سیر که نه انگار دلم سیر نمی شد از گریه...
از آغوش مینا جدا شدم...
او هم چشمانش سرخ سرخ بود...
در میان گریه اش خندید زد روي شانه ام...
از بسه بابا اینجا عزاداري راه انداختی...
لبخندي زوري روي لبم نشاندم...
وخودم را به آن راه زدم...
کاري که در آن استاد بودم...
دستم را کشید...
- بی خیال...
بیاانتخاب کنیم که دیره...
سري تکان دادم...
- باشه تا تو کدها رو دربیاري منم میرم دوتا چایی بیارم...
- آره بابا از وقتی اومدیم یه سره آه و ناله به خوردمون دادي،بپر برو دوتا چایی بیار گلومون تازه شه...
خندیدم...
- چشم خانوم...
و از در بیرون رفتم...
هرکی پی کار خودش رفته بود،بعد از آن معرکه اي که امیرعباس و آقاجون راه انداخته بودند...
و برایم سئوال بود هدي هم شنیده بود حرف هایشان را...
که اگر شنیده بود که...
بی خیالی گفتم و با سینی چاي به اتاقم رفتم...
تا به قول مینا بعد از آن همه آه و ناله یه گلویی تازه کنیم...
romangram.com | @romangram_com