#بغض_محیا_پارت_283
و دست مینا را گرفتم و بالا رفتم...
پست بودن هم حدي داشت...
تازه داماد یه روزه بودو حالا فیلش یاد هندستون کرده بود...
یادش افتاده بود دوستم بدارد؟!...
نه...
دوست داشتن او برایم عالی ترین اتفاق دنیا بود...
نه،حتما براي قانع کردن آقاجون اون حرفو زده...
مینا میان پله ها ایستاد و با تعجب به سمتم برگشت...
- چیزي گفتی محیا؟!...
نگاهش کردم و زبانم را گاز گرفتم...
از فکري که با صداي بلند بیان شد...
لعنتی...
- نه چیزي نگفتم...
ابرویی بالا انداخت...
و دستم را با شتاب کشید به سمت اتاق کشاند...
داخل اتاق رسیدیم و در را پشت سرش بست...
دستم را از دستش بیرون کشیدم...
- چیکار میکنی مینا؟!...
اشاره اي با چشم و ابرو به من زد...
- دلت لرزیده،هاان؟...
قیافه ام را جمع کردم...
- چرت نگو مینا...
این فرم هاي کوفتی کو؟!...
دستم را گرفت...
محیا تا کجا می خواي اداي آدم هاي متنفرو دربیاري، هاان؟!...
کی می خواي این نقابو از چهرت برداري...
دیدم دستت لرزید وقتی گفت دوست داره...
romangram.com | @romangram_com