#بغض_محیا_پارت_282

من اختیار داره زندگی و زنم که هستم،شما خیلی چیزا رو نمی دونید...

به خدا من پست نیستم آقاجون...

کمی مکث کردوانگار سکوتش این بارطولانی تر شد...

- من...

من زنمو دوست دارم آقاجون...

نمی خوام طلاقش بدم...

نمی تونم بزارم بره یه شهر دیگه...

می دونم که متوجه میشین حرفمو...

اما نمی دونم چرا چشاتونو بستین...

دوباره مکث کرد...

- آقاجون برام به اندازه ي تمام دنیا ارزش دارید...

اما اختیار زن و زندگیم دسن خودمه...

نه طلاقش می دم نه حق داره بره شهرستان...

فکر نمی کنم شرایط درس خوندن براش سخت باشه با این محدودیتایی که من گفتم...

بهش بگید اینو...

انگار حرف شما رو راحت میفهمه...

و صداي قدم هایش آمد...

در را باز کرد و نگاهش چرخید میان اعضاي خانواده...

که مبهوت مکالمه ي تقریبا بلندشان با آقاجون بودند...

و نگاهش روي من ثابت ماند...

و من ذهنم روي همان جمله اي بود که به آقاجون گفته بود،"من زنمو دوست دارم"...

دوست داشتن او عجیب ترین چیزي بود که میشد بشنوم...

دوستم داشت؟!...

ومن از حال خوب دلم با شنیدن این حرف متنفر بودم...

لعنت به قلبی که براي تو بتپد...

من از سینه در می آورم آن دلی که حتی ثانیه اي دیگر مال تو باشد...

نگاه گرفتم از نگاه خیره اش با خشم...


romangram.com | @romangram_com