#بغض_محیا_پارت_281
جلو رفتم تا کمکش کنم...
دستش را به علامت ایست جلویم قرار داد...
- خودم می تونم...
عقب گرد کردم...
- هر طور راحتی...
و به سمت پایین رفتم...
جارو را برداشتم تا آثار شکستن خودم را از رو زمین پاك کنم...
که اگرمینا می رسید و این وضعیت را می دید...
با سئوال هاي بی امانش مطمئنا زنده ام نمی گذاشت...
جارو کشیدم و صورت زار و نزارم را هم کمی سامان دادم...
بالاخره مینا رسید با برگه هاي انتخاب رشته...
همینکه در را به رویش باز کردم...
صداي فریاد آقاجون از داخل خانه شنیده شد...
- بشین سرجات امیرعباس،هنوز حرفم تموم نشده...
با مینا قدم تند کردم به سمت خانه...
همه هاج واج وسط هال جلوي اتاق آقاجون ایستاده بودند...
و واضح صدایشان شنیده میشد...
صداي امیرعباس انگار از خشم بود که میلرزید وعجیب سعی داشت انگار فریاد نزند...
- آقاجون من نمی تونم بزارم زنم چهار سال بره شهر دیگه،منطقی بودین شما...
چه در خواستیه از من دارید آخه؟...
آقا جون بود که در جوابش گفت...
- طلاقش بده دیگه زنت نباشه...
رگ غیرت نداشتت باد نکنه پسر جان...
کمی سکوت برقرار شد و صداي امیرعباس را شنیدم...
انگار کمی ملایم تر می خواست باشد...
- آخه آقاجون من دستتو میبوسم...
اشتباه کردم قبول ولی به خدا این کارتون درست نیست...
romangram.com | @romangram_com