#بغض_محیا_پارت_280
- محیا؟...
کجایی؟...
گرفتی فرم انتخاب رشته رو؟!...
و من انگار لال شده بودم تا جواب مینا را بدهم...
- محیا؟...
اونجایی؟...
با تواما...
- آ...
آره اینجام...
نه راستش نتونستم بگیرم...
اگه تونستی براي منم بگیر،بیا اینجا با هم انتخاب رشته کنیم...
در صدایش تعجب موج میزد...
- خیلی خب،مطمئنی خوبی؟ چرا صدات میلرزه؟...
- نه،خوبم بیا منتظرم...
گوشی را گذاشتم...
از اتاق بیرون آمدم تا جارو را بردارم و اتاقم را جارو بزنم...
که دیدم همزمان با من هدي هم از در اتاق بیرون آمد...
نگاهی انداختم...
آرام راه می رفت وهنوز پاي راستش را زمین می کشید...
متعجب شدم...
یعنی حالش خوب نشده بود هنوز؟!...
او هم نگاهم کرد...
لبخند کم جونی زدم...
- بهتري؟!...
سري تکان داد...
- خوبم...
ومن نگاهم مانده روي پایی که رو زمین می کشید...
romangram.com | @romangram_com