#بغض_محیا_پارت_279

همونی که عاشقش بودم...

احساسم،مردونگی و غیرت و زندگیمو با هم نابود کرد...

در گوشم خم شد و آرام گفت...

- امشب جشن بگیر براي مرگ روح مردت...

محیاي من...

و حس قطره اشکی که از چشمانش روي شانه ام چکید...

مثل مته تمام قلبم را سوراخ کرد...

عقب آمد...

پیشانی ام را بوسید...

ونگاهش میان چشمانم گشت...

چند قدم عقب گرد کرد...

و از در بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید...

ومن می خواستم از سینه در بیاورم این قلبی را که بی امان می کوبید...

براي آن میم مالکیتی که امیرعباس به انتهاي اسمم چسباند...

حرصم گرفته بود از خودم...

از احساسم...

از قلبم...

و نتیجه اش شد کوباندن اسپري به آینه ي اتاقم...

همان اتاقی که هیچ وقت "واو"و "نون" به تهش نچسبید...

همانجا نشستم...

و ساعت ها خیره شدم به عکس چهره اي که روي خورده آینه ي تکه تکه شده افتاده بود...

عکس محیایی که چند روزي ظاهرش فولادي بود اما باطنش...

امروز فهمیدم که ضعیف تر از گذشته هم شده...

من از درون داشتم خورد میشدم...

و حتی نمی توانستم خودم،خودم را نجات دهم...

نمی دانم چند ساعت گذشته بود که صداي تلفن همراهم از جا پراندم...

از جا بلند شدم و موبایلم را برداشتم...


romangram.com | @romangram_com