#بغض_محیا_پارت_278

نگاهش...

نگاهش اصلا سر جنگ نداشت با منی که تمام مدت فریاد کشیده بودم سرش...

آنقدر نزدیک بود به صورتم که هرم نفس هایش حس میشد...

با آرام ترین لحن ممکن گفت...

- من هوسبازم محیا؟!...

من؟!...

تو که قبلا بی انصاف نبودي؟!...

یادت رفته چقدر گفتم بهت نه...

میفهمی ناموس ادم بهت بگه اگه با من نخوابی میرم با یکی دیگه یعنی چی لعنتی؟!...

انگار این حرف برایش خیلی دردناك بود،که حتی صورتش جمع شد از شدت دردش...

- من نمیفهمم مسئولیت پذیري یعنی چی؟!...

منی که عاشق بودم وبازم تورو رها نکردم با شناسنامه سفید...

پوزخندي زدم و اشکم چکید...

- عاشقی تونم دیدم پسر عمه...

سیب گلویش جابه جا شد...

انگار بدجور بغض داشت...

- اشتباه زیاد کردم محیا در حقت...

اما اونکاري رو کردم که فکر می کردم درسته...

هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم...

میفهمی چی به سرم آمده؟!...

وحس می کردم اشک هایش پشت پلکش بی قراري می کند...

- میدونی چقدر به خودم فشار آوردم تا هدي رو دیشب همونجا نکشم؟!...

تو میگی احساستو نابود کردم...

خندید...

خنده اي به تلخی زهر...

- اما خوشحال باش محیا...

نفر سوم که اومد...


romangram.com | @romangram_com