#بغض_محیا_پارت_277
تو که میدونستی همه چیو جلو اومدي...
تو که میدونستی و بازم زنم شدي...
دیگه چه مرگته؟!...
میان حرفش پریدم...
- راه دیگه اي برام گذاشته بودید؟!...
بلند خندید،خنده اي که انگار بغض سنگینی پشتش بود...
- داري خودتو گول میزنی محیا...
تو با تموم دلت زن من شدي...
حالا فیلت یاد هندستون کرده و به من پشت میکنی...
نمی دونم چه مرگت شده که اینجوري می کنی...
اما حداقل آنقدر مرد بودم که به خواسته ي خودت بهت نزدیک شدم...
و حالا که پسم میزنی بازم دارم به سازت میرقصم...
سکوت کرده بودم...
و خیره ي خوده شیشه هاي قاب عکس بودم که روي زمین پخش شده بود...
حرفش راست بود و من کم تقصیر هم نبودم...
صدایم میلرزید...
انگار که با خودم حرف میزنم...
وقتش بود بریزم بیرون این غده ي لعنتی را...
این بغض مرگ آور را...
- گناه من این بود که تمام عمرم عاشق مردي بودم که تمام احساسم و رویام رو تو یه لحظه دود کرد رو هوا...
آره من میخواستم شمارو...
اما شما که منو نمی خواستی چرا منو پس نزدي...
چرا به بهونه مسئولیت پذیري براي هوست هر بلایی دلتون خواست سرم آوردید...
چرا اسم مسئولیت پذیري و عشق و به گند کشیدي پسر عمه...
هااان؟!...
جلو آمد و با همان دستانی که بارها پسم زده بود...
اشکاهایی که نمی دانم کی و چطور این همه جاري شده بود را سترد...
romangram.com | @romangram_com