#بغض_محیا_پارت_276

نمی دانم این سر جنگ داشتن با مردي که با تمام وجودش شکست خورده بود چند ساعت پیش...

انسانی بود براي منی که ازانسانیت دم میزدم...

یا نه...

نفس عمیقی گرفت...

انگار می خواست هر طور شده آرامشش را در مقابلم حفظ کند...

- ببین منو...

بدون اجازه ي من تو پاتو از در این اتاقم نمی تونی بیرون بزاري،چه برسه بري واسه انتخاب رشته...

میفهمی که...

چشم ریز کردم...

- تهدید می کنید منو؟!...

خندید وبه همان دستی که دستم را اسیر کرده بود خیره شد...

- نه فقط دارم به اطلاعات عمومیت اضافه می کنم...

سري تکان دادم...

- به جاي بحث کردن با من،برید به همسر مریض حالتون برسید آقاي تازه داماد...

با حرفم چشمان رنگ خون شد انگار...

رگ گردنش هم حتی از فاصله ي چند متري مشخص بود...

- خوشحالی نه؟!...

- نه براي هدي،اما قطعا خوشحالم...

چشمانش سرخ بود...

عجیب سرخ بود...

انگار اشک همان دم پلکش بود...

- به من دم از انسانیت میزنی؟!...

خانم مهندس آینده؟...

و حس کردم این جمله اش را با تمسخر گفت...

- تویی که میدونی دیشب تا الان به من چی گذشته و این جوري زخم میزنی...

همان قاب عکس را برداشت و به دیوار کوبید...

- لعنتی من که به خواسته تو همه کار کردم...


romangram.com | @romangram_com