#بغض_محیا_پارت_275

همانطور که به سمتم می آمد گفت...

- چکاري مهم تر از شوهرت داري...

پوزخندي زدم به حرفش،که به نظرم مسخره ترین حرف عالم بود...

خیره در چشمانش شدم...

- دقیقااشاره کردید به بی اهمیت ترین موضوع زندگیم...

درست روبه رویم ایستاده بود...

که کمی معذبم کرده بود نگاه خیره اش...

سرم را پایین انداختم...

- از سر راهم برید کنار...

من بی کار نیستم وایسم اینجا با شما بحث کنم آقا...

و همین حین که راهم را کج کردم مچ دستم اسیر دستش شد...

با آرامشی که الان از او بعید بود،صورتش را نزدیک کرد...

- تند داري میري خانوم کوچولو...

به حرمت زن بودنته که با این همه بی احترامی الان سالم جلو روم وایسادي...

خیره ي چشمانش شدم...

میدانستم پایم را از گلیمم فراتر گذاشته بودم...

در مقابل کسی که نام شوهر را برایم یدك میکشید،حداقل در فرهنگ خانواده ي خودم...

تقلا کردم که مچم را آزاد کنم...

محکم تر فشار داد مچم را و لبم را گاز گرفتم تا صداي آخم در نیاید...

- از کی تا حالا دایه ي مهربان تراز مادر شدي واسه هووت؟!...

چشمانم گرد شد از وقاحت تمامی که براي به کار بردن این کلمه پیش رویم داشت...

چهره ام خم شد از شدت خشم...

- حرفی ندارم براي شما که فکرنکنم درکی از انسانیت داشته باشید...

با این حرفم حلقه دستش که مچم را اسیر کرده بود شل شد...

دستم را با شتاب کشیدم...

- بفرمایید بیرون می خوام لباس عوض کنم...

چشمانش به سرخی میزد...


romangram.com | @romangram_com