#بغض_محیا_پارت_274
دل و دماغی هم براي صبحانه خوردن نداشتم...
به سمت در رفتم تا حاضر شوم...
که صداي عمه را شنیدم...
- مژگان این دختره چرا این همه حالش بد شد؟ مادر هم جواب داد...
- نمی دونم والا شاید دعواشون شده...
- یعنی یه دعواي ساده این جوري از پا در آوردش؟!...
- چه میدونم مرجان شاید می خواسته یکم خودشو برا شوهرش لوس کنه و...
از آشپزخانه بیرون رفتم و دیگر صدایشان را نشنیدم...
از پله ها بالا میرفتم که دیدم او پایین می آید...
با دیدنم مسیرش را به سمت بالا عوض کرد...
بی آنکه نگاهم کند گفت...
- تو اتاقمون منتظرتم...
و قدم تند کرد به سمت اتاق من...
اتاقی که همیشه اتاق من می ماند و هیچ وقت اتاقمون نمیشد...
شانه اي بالا انداختم...
چاره اي جز رفتن به اتاقم نداشتم...
می دانستم اعصابش کشمشی است و وقت لج کردن با او نیست...
تقه اي به در زدم و داخل شدم...
روي تخت نشسته بود و عکسم را داخل دستانش گرفته بود...
و خیره اش شده بود...
اهمیتی هم به بودنم نداد...
چند دقیقه منتظرشدماندم و او هم تغییري در وضعیتش نداد...
اخمی کردم...
- منتظر شمام پسر عمه...
زودتر کارتون رو بگید من کار دارم...
نگاهی به سمتم انداخت...
قاب عکس را با وسواس خاصی سر جایش گذاشت...
romangram.com | @romangram_com