#بغض_محیا_پارت_273
دختري که اینگونه زار شده بود در آغوشم...
همان کسی نبود که به خاطرش تمام هستی ام را آتش زد؟!...
تمام دنیایم را نابود کرد...
و حالا بی تفاوت خیره ي حال زارش شده بود...
او دیگر چطور آدمی بود؟!...
چهره ام جمع شد از شدت حس انزجاري که نسبت به او پیدا کردم...
زیر بغل هدي را گرفتم...
- هدي جان کمکت کنم بري بالا...
سري تکان داد و میدانستم اصلا در شرایطی نبود که به غرورش فکر کند...
به کمکم از جا بلند شد...
و دوباره زانویش خم شد و تقریبا تمام وزنش روي شانه ام بود...
عمه با دیدن این وضعیت به امیرعباس تشر زد...
- وا مادر؟ چرا نشستی؟...
بلند شو به تازه عروست کمک کن...
مگه نمیبینی حالش بده...
ومن آن لحظه دلم آتش گرفت برا نگاه مظلومانه ي هدي به امیرعباس...
نمی دانم چرا دلشوره داشتم...
حال هدي طبیعی نبود و این را کاملا همه فهمیده بودند...
یعنی فشار عصبی باعث این همه ضعیف شدنش شده بود...
بالاخره امیرعباس به خود تکانی داد...
و هدي را از جا کند ودر آغوش گرفت وبالا برد...
ومن با تمام انزجارنسبت به شوهرم...
حتی با دیدن حال نزار هدي...
باز هم تیغ حسادت قلبم را خراش میداد...
از دست این حس نامربوطم عصبی شده بودم...
سرم را تکان دادم تا تمام افکار مزخرف از بین برود...
romangram.com | @romangram_com