#بغض_محیا_پارت_272

- هدي خوبی؟!...

ناي حرف زدن نداشت انگار،سري تکان داد...

دیدم که زانویش خم شد...

سریع زیر بغلش را گرفتم...

ومادر وعمه هم هاج و واج چشم دوخته بودند...

به این حال وخیم تازه عروس خانه...

کمکش کردم تا روي صندلی بشیند...

و دیدم که نمی تواند پاي راستش را تکان دهد و روي زمین میکشد...

از مادر درخواست آب کردم و دستش دادم...

با همان دستانی که ذره اي از لرزشش کم نشده بود...

لیوان را گرفت و از دستش دوباره سر خورد...

که من زیر لیوان را گرفتم و مانع شکستنش شدم...

کمکش کردم آب بخورد...

یعنی دیشب به این دختر چه گذشته...

که اینهمه داغون شده بود...

امیر عباس با او چه کرده بود...

و من چقدر دلم میخواست تمام ماجرا را بدانم...

نگاه یخی امیرعباس تمام مدت روي عروسش ثابت مانده بود...

بی تفاوت...

سرد...

نگاه دوختم به لیوان چاي پر جلوي امیرعباس...

که قطعا تاالان سرد شده بود ...

پس او هم فکرش درگیرتازه عروسش بود...

و لعنت به غرور بی جایش...

نگاهم از چاي یخزده به چشمانش کشیده شد...

چشم غره اي رفتم بی اراده...

به اویی که کوه غرور بودنش با زندگی سه نفر بازي کرد...


romangram.com | @romangram_com