#بغض_محیا_پارت_271
جرعه اي چاي نوشیدم...
و زل زدم به امیرعباسی که هنوز چشمانش سرخ خون بود...
رو به عمه کرد...
- مادر بعد از صبحانه کارتون دارم...
میخوام راجع به موضوعی باهاتون حرف بزنم...
عمه ابرویی بالا داد از تعجب...
- باشه مادر...
ومن می دانستم صحبت هایش قطعا ربطی به دیشب دارد...
که صداي شکستن چیز از جا پراندم...
به سمت صدا برگشتم...
لیوان چاي از دست هدي افتاده بود...
نگاه کردم به او...
کمی دلم برایش سوخت...
چهره شکست خورده و غمگینش را دوست نداشتم...
آنهم فرداي عروسیش...
من که با او مشکل نداشتم البته به جز زبان تندش...
او ناخواسته و به بهترین شکل انتقام مرا گرفت...
از تنها ابلیس و فرشته زندگیم...
در واقع کمکم کرده بود و من ممنونش بودم...
عمه و مادر به کمکش شتافتند...
و من نگاه خیره ام رو دستان عجیب لرزان هدي بود...
به خودم آمدم و به طرفش رفتم...
دستان لرزانش را گرفتم محکم...
و عجیب بود که هنوز در دستان محکم من هم تقلا میکرد دستش...
عرق از زیر شالش جاري برد...
متعجب شدم...
اینهمه دگرگونی و استرس براي یک لیوان شکستن؟!...
romangram.com | @romangram_com