#بغض_محیا_پارت_270
کمی لبهایم را روي هم فشرده ودست گره کردم...
آقاجون راستش...
امروز انتخاب رشتس...
لبخندش عمیق تر شد...
- به به باریکلا...
سرم را پایین انداختم...
- اگه اجازه بدید شهرستان بزنم...
اینقدر این جمله را آرام بیان کردم که خودم هم به زور صدایم را شنیدم...و دیدم که اخم آقا جون در هم رفت...
- بهت گفته بودم دخترم می تونی بري یا حتی طلاق بگیري اما...
چرا راه دوم وانتخاب نکردي؟!...
نکنه دلت هنوزم پیششه؟!...
هول زده گفتم...
- نه اصلا...
اما خودم هم نمی دانم چه مرگم بود که طلاق نمی خواستم...
شاید میخواستم بیشتر زجر بکشم...
ومن میدانستم بازي با غیرت امیرعباس بازي با دم شیر بودنه...
اما من هم عجیب بازیگوش شده بودم...
دستش را از هم باز کرد...
- بروبه امید خدا فعلا تا من با امیرعباس حرف بزنم...
سري تکان دادم و ممنونی گفتم و از در بیرون آمدم...
همه مشغول صبحانه بودن طبیعتا این وقت صبح...
سلام بلند بالایی گفتم و نشستم سر میز...
چاي جلویم گذاشت هدي...
با چشمانی قرمز از فرط گریه هاي دیشب...
که نه تنها من بلکه فکر کنم همه ي اهل خانه شنیده بودند صدایشان را...
ممنونی گفتم و سري تکان داد...
انگار دیشب بدجور پرهایش را چیده بود...
romangram.com | @romangram_com