#بغض_محیا_پارت_269
وقت خواب بود...
و انگار کمی بارم سبک بود...
انگار کمی روحم آرام گرفته بود...
می دانم بدجنس شده بودم اما...
عجیب دلم خنک شده بود...
و من منتظر فردا بود تا خودم را خلاص کنم...
از این جهنمی که براي خودم ساخته بودم...
کمی خوابیدم...
اما حتی تو خواب هم حرف هایی که به آقاجون می خواستم بزنم را...
کنار هم ردیف میکردم و نفرینشان میکردم...
صبح هم زودتر از هر وقت دیگه اي برخواستم،که کمی آرایش کنم...
روسري روشنی پوشیدم...
چادر را هم روي سرم مرتب کردم...
و یک راست به اتاق آقاجون رفتم...
میدانستم که بیدار است...
درزدم و با اجازه اي گفتم...
با دیدنم گل لبخندمثل همیشه روي لبش شکفت...
- سلام صبح بخیر آقا جون...
- صبح توام بخیر دخترم...
چه خوشگل کردي ماشالا...
آي آي آي گفت...
- چیزي میخواي پدر صلواتی...
از پیشگویی آقاجون خندم گرفت...
- این حرفها چیه آقاجون...
اشاره کرد تا بشینم...
- بیا بشین ببینم چی میخواي دختر خوب...
نشستم...
romangram.com | @romangram_com