#بغض_محیا_پارت_268
آنهم به قول خودش با عشقش و جانش هدي...
- فردا تکلیفتو روشن میکنم...
کثافت...
صداي هدي آمد...
- امیرعباس تو رو قرآن بیرون نرو...
آبرومو جلو خانوادت نبر...
باشه هر چی تو بگی...
فقط امشب و اینجا بمون...
از فردا هرچی تو بگی...
غلط کردم امیرعباس...
گ و ه خوردم...
صداي هق هقش تمام راهرو را گرفته بود...
- دستتو به من نزن زنیکه ي کثیف...
فهمیدم که بیرون می آید اما فرصتی هم نداشتم براي فرار...
در باز شد...
نگاهش روي من ثابت ماند...
نگاهی که رنگ خون گرفته بود...
از کنارم رد شد بی تفاوت...
نگاه خون بارش هم نصیبم نشد...
به اتاقم رفتم و فکر کردم...
جالب نبود؟!...
این همه کشمکش و دعوا و بازي نتیجه اش این شد؟ !هر یک تقاص کار خود را پس دادیم...
امیرعباس تاوان ندیدنم را...
من تاوان عاشقیم را و هدي...
نمی دانم او تاوانش را پس داد یا نه...
اما مهم این بودکه بالاخره این قصه هم به سر رسید...
و شاید بدجنسی باشد که بگویم از دیدن تقاص امیرعباس ناراحت نشدم...
romangram.com | @romangram_com