#بغض_محیا_پارت_267
صداي مهیب شکستن چیزي از جا پراندم...
دستم را روي قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
پایم را روي پله اول که گذاشتم دوباره صداي شکستن آمد...
حواسم جمع شد...
این صدا از اتاق امیر عباس نبود؟!...
قدم هایم بی اختیاربه سمت اتاقشان کشیده شد...
با این که می دانستم کارم اشتباه است...
اما کنجکاوي بدجور دست و پایم را بسته بود...
چند قدمی نرفته بودم که با صداي جیغ هدي چشمانم گرد شد...
از همین فاصله هم صداها واضح می آمد...
یعنی هنوز یک شب نگذشته بناي دعوا گذاشتند...
و می دانستم قطعا صدایشان را اهالی خانه شنیده اند...
صداي داد امیر عباس بلند شد...
- لعنت به من...
لعنت به تو هدي گند زدي به زندگیم کثافت...
من عاشقت بودم ...
میفهمی چند نفر رو بدبخت کردم براي توي کثافت...
عربده کشید...
میفهمی؟!...
دوباره صداي شکستن چیزي گوشم را آزار داد...
- فکر کردي من خرم؟ هاااان؟...
به امام حسین یه روزم نگهت نمیدارم...
فردا طلاقت میدم...
زنیکه هرزه آشغال...
ومن دهانم از تعجب باز ماند...
امیرعباس مؤدب چطور این حرف ها از دهانش بیرون می آید...
romangram.com | @romangram_com