#بغض_محیا_پارت_266

بی منطق شده بودم...

خانواده عروس رفتند...

و عروس و داماد هم راهی اتاقشان شدند...

ومن تمام مدت نظاره گرشان بودم...

گرچه کمی نگاه هاي امیرعباس آزارم میداد...

اما...

باکی نبود...

من مرد میدان جنگ احساس با او بودم...

قلبم تیر میکشید...

صحنه هایی دیده بودم که خارج از تحمل من بود...

ناي حرف زدن با آقاجون را هم نداشتم...

فردا هم روز خدا بود...

شب بخیر گفتم...

ونگاه متاثر همه کمی آزارم میداد وتنها عکس العملم لبخند کوتاهی بود به صورتشان...

به اتاقم رفتم و تمام دلم را به خواب دادم...

گرچه قلب شکسته ام دلش گریه و گلایه میخواست...

اما این من بودم که فرمان میدادم به تنم...

آهنگی گذاشتم و هدفون را داخل گوشم بردم...

و مغزم را خالی کردم...

تنها به آهنگ گوش دادم تا خوابم ببرد...

نزدیک دو ساعتی میشد که آهنگ گوش میدادم...

وخواب به چشمانم نمی آمد...

احساس تشنگی میکردم...

و پارچ خالی کنار تختم غم عالم را به دلم ریخت...

براي بیرون رفتن و تشنگی ام به تنبلی غلبه کردم...

از جا بلند شدم و در را باز کردم...

به سمت پله ها که رفتم...


romangram.com | @romangram_com