#بغض_محیا_پارت_265
و دیدم لبخندش پهن تر شد از روي باز من...
پشت میز نشستم...
اشتهایم باز شده بود...
مهم بود که بغض نمی گذاشت غذا از گلویم پایین رود؟!...
انگار که لج داشتم با خودم...
پشت سر هم لقمه هاي بزرگ فرو میدادم...
و نمی دانم چرا کنترل از دستم خارج شد...
و با فرو دادن لقمه اي اشک سمجی که پشت پلکم منتظر باریدن بود چکید...
عمه با دیدن اشکم انگار تمام دنیایش درون چشمان زیبایش نابود شده باشد،غمزده نگاهم کرد...
و از در بیرون رفت...
غذا را خوردم تا آخر...
واز جا بلند شدم...
خانواده هدي داشتند خداحافظی میکردند...
حوصله شان را نداشتم...
و حتی به رسم ادب بدرقه شان نرفتم...
روي مبل نشستم...
نعیم هم کنارم آمد...
- خانم مهندس ما چطوره؟!...
لبخندي زدم...
- تا داداش گلی مثل تو دارم چرا خوب نباشم...
چشمانش را مطمئن باز و بسته کرد...
- هستم باهات محیا...
لبخندي زدم از دلگرمیش...
- وجودت برکته...
و کمی ازدست خودم دلگیر شدم ...
که از خانواده ام براي رفتن به عروسی خرده گرفته بودم...
چه میکردم...
romangram.com | @romangram_com