#بغض_محیا_پارت_264

حتی آقاجون هم ساکت شده بود و اخم در هم کشیده بود...

کمی جا به جا شدم...

ساکت میشدم تا جو به حالت عادي باز گردد...

نمی خواستم شب عروسیش را به هم بزنم...

عمه صدایم زد از آشپزخانه...

بلند شدم به سمتش رفتم...

برایم غذا گرفته بود...

سلام کردم و خیره شدم به غذاي تزئین شده ي روي میز...

- بیا دخترم بخور...

میدونم از صبح هیچی نخوردي...

با شک به عمه چشم دوختم...

یعنی عمه براي من از غذاي عروسی شوهرم آورده...

حتی با فکرش هم عصبی میشدم...

نگاهی به غذاي روي میز انداختم و بعد به عمه جانم چشم دوختم...

لبخندي زد...

انگار که فکرم را خوانده بود...

دستی روي شانه ام گذاشت...

- فدات شم به نعیم گفتم بره از البرز برات غذا بگیره...

خیلی ضعیف شدي بسکه هیچی نمی خوري...

لبخندي زدم...

چرا دست عمه را رد کنم...

این همه ارزش برایم گذاشته بود...

میدانستم عمه ي مهربان من میخواست از حضورش در عروسی امیر عباس از من دلجویی کند...

رو به عمه کردم...

به به ممنونم عمه جون میدونی که من عاشق برگ البرزم...

گونه اش را بوسیدم...

- مرسی عمه جون...


romangram.com | @romangram_com