#بغض_محیا_پارت_263

قوي باش...

اشاره کردم تا بنشینند...

همگی سر پا ایستاده بودند براي من...

و نمی دانم انقدر. برایشان محترم بودم و یادي از منهم نمی کردند؟!...

لبخندي زدم و کنار ساحل نشستم...

دستم اسیر دستش شد...

در گوشم گفت...

- می دونم چی کشیدي از صبح خواهري...

ولی عروسی داداشم بود نمی تونستم نرم،درك میکنی؟!...

ونگاه پر محبتی به او انداختم...

خواهرم زیادي مهربان نبود؟!...

که براي رفتن به عروسی تک برادرش عذر خواهی میکرد...

صداي مادر هدي با آن پوشش و آرایش خاص که تقریبا با عروس برابري میکرد،از فکر بیرون آوردم...

- خوبی محیا جون؟!...

لبخندي زدم...

- ممنون به خوبی شما...

ابرویی بالا انداخت...

- والا هدي میگفت خیلی روحیتون قویه من باور نمیکردم...

وبه حالت مسخره اي خندید...

- آخه کی عروسی شوهرش بلند میشه میاد تو جمع میشینه یه کاره ...

حالادقیقا فهمیدم هدي به چه کسی رفته...

آرامشم را حفظ کردم...

- بله درست میگین خانوم...

البته شما هم واقعا باید تحسین بشید بابت بردباري که راجع به شرایط امیرعباس به خرج دادید...

دیدم که صورتش سرخ شد از عصبانیت...

بی تفاوت به جمعی که ساکت شده بودند...

وبه بحث ما زل زده بودند نگاه کردم...


romangram.com | @romangram_com