#بغض_محیا_پارت_262

با محبوبش...

همسر جدیدش امشب به حجله میرفت...

و می دانستم آقاجون الان دارد نصیحتشان می کند...

به رسم همه ي عروس داماد هاي خانواده...

رسمی که تنها براي من اجرا نشد...

عروس سیاه بختی چون من،که از اول هم معلوم بود سرنوشتش چه میشود،نصیحت میخواست چکار؟...

از جا بلند شدم ..کمی سر و رویم را سریع مرتب کردم...

تا بروم با پاي خودم...

به شوهرم و نوعروسش تبریک بگویم...

و میدانم که زیادي پوست کلفت و سگ جون بودم...

پایین رفتم...

همانطور که تصور میکردم،عروس و داماد روبه روي آقاجون نشسته بودند...

و نصیحتشان میکرد آقا جونم...

بقیه هم کمی دورتر نشسته بودند...

وبا یکدیگر حرف میزدند و معاشرت میکردند ..چنان شاد بودند همگی...

انگار نه که محیایی در همین خانه از صبح خون گریه کرده...

خانواده هدي هم بودند...

لبخند مصنوعی ام را روي لبم آوردم...

و دو پله دیگر را با وقار و آرامش ساختگی که آشوب درونم را پنهان میکرد، طی کردم...

بلند سلام کردم و جمع ساکت شد...

همه متعجب روي من نگاه دوخته بودند...

حتی آن عروس و داماد شاد و خوشبخت...

عروس واقعا نفس گیر شده بود،داماد هم...

با دیدنشان اشک صبح تا پلک چشم هام آمد...

به خودم نهیب زدم...

- نه محیا...

الان نه...


romangram.com | @romangram_com