#بغض_محیا_پارت_261
چشمانم را باز و بسته کردم...
- نمیشم مادر...
نمیشم...
و از جا بلند شدم...
چیزي نمانده بود تا آمدن عروس داماد خوشبخت این خانه...
با قدمهاي ناموزون به سمت اتاقم رفتم...
اتاقی که خدارو شکر حتی یک ساعت هم با امیر عباس شریک نشدم...
نه با خودش...
ونه ...
با یادش...
تنفر عمیقی که از امیر عباس پیدا کرده بود...
خوب بود برایم...
این حسم را دوست داشتم...
باعث رشد عزت نفسم میشد...
صداي جیغ و سوت مهمانان که براي بدرقه ي عروس و داماد آمده بودند،داشت گوشم را کر میکرد...
با بغض گوش هایم را محکم فشار دادم و هق زدم...
- لعنت به تو امیر عباس...
لعنت به عشقی که داشتم بهت...
به عشقی که ده سال تموم توسینم ازش مراقبت کردم...
تو تویه آن...
تو یه لحظه اونو نابود کردي...
لعنت به تویی که تمام احساس و قلبم و کشتی...
نمی دانم چقدر گذشت ..ومن گوش هایم را فشار دادم تا صدایشان قطع شد...
می دانستم همه ي خانواده ام آمده اند از جشن باشکوهشان...
دیگر وقتش نرسیده بود مرا هم ببینند؟!...
شوهرم...
عشقم...
romangram.com | @romangram_com