#بغض_محیا_پارت_260
و طعم گس یأس انگار برایم اصلا خوشایند نبود...
و عجیب روحم را زخمی کرده بود...
آنقدر همانطور در آغوش مادر ماندم...
وگریستم که احساس میکردم برایم اشکی نمانده...
قلبی هم...
میدیدم هر لحظه مرگ روحم را...
مگر مردن تنها یک معنا داشت...
من اینجا در اوج خوشحالی یاس و غم را باهم تجربه کردم...
درست در همین خانه بود که ...
اولین بار حس کردم که دیوانه وار قلبم میکوبد...
براي مرد سنگدلی که با وجود پیمانش با من...
امشب بادیگري هم عهد می بندد...
از آغوش مادر جدا شدم...
نگاه دوختم به مادرم...
مادري که از سرخی چشمانش میشد فهمید که پا به پاي من گریسته...
- مامان...
من مرد دومی بودن نیستم...
و انگار با این حرفم گریه مادر شدید تر شد...
وبلند بلند گریست...
- این چه عشقی بود محیا؟!...
چه عشقی بود که تیشه به ریشت زد...
تموم کن این بازي رو ،من خودم با باباجون حرف میزنم...
من جاي تو نمی تونم...
من جاي تو صبرم لبریز شده...
نمی خوام زاپاس باشی دخترم...
romangram.com | @romangram_com