#بغض_محیا_پارت_259

کورمال کورمال آشپزخانه را پیدا کردم...

وچراغ را روشن کردم...

ساندویچ کوچکی براي این معده گرسنه حتی اسمش هم هوس انگیز بود...نان تست را برداشتم ...

وهرچه دم دستم بود داخلش ریختم...

پنیرپیتزا هم کمی رویش پاشیدم...

ویادم آمد امیر عباس از پنیر بدش میامد همیشه...

با یادآوریش بغض بدي گلویم را فشار داد...

با حرص مقدار زیادي پنیر ریختم...

آنقدر که حتی روي میزهم پراز خرده پنیر شده بود...

ساندویچ را داخل ساندویچ ساز گذاشتم...

و کسی چه میداند تنهایی وسط این خانه ي درندشت بشینی...

وبا اشک هایی که انگار با هم مسابقه داشتند ساندویچ گاز بزنی یعنی چه...

ساندویچی که پر از پنیر بود...

و تنها مزیتش تنفر اویی بود که بیشتر از هر کس دوستش داشتم ونداشتم...

با کشیدن صندلی کناري ام از جا پریدم...

وبادیدن مادرابرویم بالا پرید...

لبخندي به رویم زد...

- دختر منکه پوسیدم از تنهایی...

مگه به هواي گشنگی بیاي بیرون...

از دیدن مادرم ونرفتنش به حدي خوشحال بودم که زبانم بند آمده بود...

میدانستم تنها به یک آغوش نیاز دارم...

وچه آغوشی مهربان تر از مادربرایم پیدا میشد...

مادري که مهربان نبود قبل تر...

خودم را در آغوشش پرت کردم...

و به اندازه ي تمام دلتنگی ها و غم هایم اشک ریختم...

و پیراهن مادر را خیس کردم...

انگار در اوج امید به نا امیدي رسیده بودم...


romangram.com | @romangram_com