#بغض_محیا_پارت_258
اما من تصمیم خودم را گرفته بودم...
وفعلا نظاره گر تکاپوي همه بودم...
براي عروسی امیر عباس و هدي...
با یادآوري نامشان پوزخندي روي لبم آمد...
زیر لب با خودم گفتم...
تا چند وقت پیش امیر عباس و محیا بود...
وعجب ناعادلانه بود این رسم مسخره...
این قانون منفور...
از همیشه خانمان پر هیاهو تر شده بود...
از رفت و آمد مهمان ها گرفته تا تهیه و تدارك عروسی با شکوهشان...
چیزي که همیشه براي من آرزو ماند...
بالاخره رسید آن روزي که این همه تکاپو خرج کرده بودند برایش...
روز عروسی امیر عباس و هدي رسید...
من هنوز راجع به تصمیمم به آقاجون چیزي نگفته بودم...
و نمی دانم چرا آن روزها عجیب دل نازك و حساس شده بودم...
منکه از خودم محیاي محکمی ساخته بودم...
با هر نگاه متعجبی رویم ساعت ها در خلوت اشک نصیبم میشد...
به همین خاطر سعی کردم آن روزرا از اتاقم بیرون نروم...
نمی دانم چرا با اینکه دیگه امیر عباس برایم اهمییت نداشت...
اما با دیدن کس دیگري به عنوان عروس وکنارش حالم را بد میکرد...
آنقدر نشستم و به دیوار زل زدم...
تا خانه هم ساکت شد...
وفهمیدم همگی به تالار رفتند...
ومن تازه فهمیده بودم عمق تنهایی ام را...
شانه اي بالا انداختم و از اتاق بیرون رفتم...
تا حداقل چیزي بخورم...
چراغ ها همه خاموش بود...
romangram.com | @romangram_com