#بغض_محیا_پارت_257
و در میان نگاه بهت زده ي هر دو به سمت اتاقم رفتم...
نگاهی انداختم به اویی که متفکر روي مبل نشسته بود و اخم در هم کشیده بود...
و حتی نگاهم نکرد وقتی داخل رفتم...
من هم مثل خودش بی تفاوت راه اتاقم را پیش گرفتم...
و به این فکر کردم مادامی که درزندگی ام باشد...
تمام شادي هاي زندگیم زایل می شود...
دقیقا مثل امروز...
امروزي که هدي با طعنه هایش و امیرعباس با قیافه گرفتن هایش،نگذاشتند شادیم کامل باشد...دقیقا مثل زالو روي ذهن و قلبم افتاده بودند...
نمی خواستم آنها را در زندگی محیا...
نمی خواستم که باشند وقطعا براي نبودنشان،ندیدنشان هر کاري میکردم...
حتی کار ممنوعه اي مثل طلاق...
یا رفتن...
همین بود، راه خلاصیم رفتن بود...
می رفتم و به بهانه ي درس کمی دور میشدم از زالوهاي زندگیم...
وقتش شده بود که کمی...
فقط کمی محیارا دوست بدارم و برایش قدمی بردارم...
وقتش رسیده بودکه محیا کاري بکند براي خودش...
هر روز که میگذشت،حالم بهتر میشد ..با تصمیمی که گرفته بودم...
تا انتخاب رشته زمانی نبود...
و باید در میان میگذاشتم باهمه تصمیمم را...
از طرفی هم همه در گیر عروسی امیر عباس بودند...
کمترمیشد باکسی حرف زد...
حتی ساحلی که این روزها در نبود محسن عجیب داغان بود...
و به زور لبخند مصنوعیش را روي لب نگه میداشت...
باید میگذاشتم بعد عروسی با آقاجون صحبت میکردم...
البته مینا از تصمیمم باخبربود...
و حسابی ملامتم کرد و ترسو خواند مرا...
romangram.com | @romangram_com