#بغض_محیا_پارت_255
و بوسه هر کدام روي صورتم چقدر برایم زیبا و خواستنی بود...
و حسم در آن لحظه انگار وصف ناشدنی بود...
خودم پیش قدم شدم براي در آغوش گرفتن نگار و دریایی که معلوم بود...
از چهره شان نتیجه چه بود...
با هم در آغوششان گرفتم...
- عیب نداره بچه ها،سال دیگه...
منم پشت کنکوري بودم دیگه...
و چشمکی برایشان زدم...
وباعث شد کمی چهره شان باز شود...
به هدي که رسیدم...
همان پوزخنده مسخره ي روي لبش هنوز روي لبش بود...
نگاهش کردم...
- تبریک محیا جون...
ابرویی بالا داد...
- والا توام آب نمیدیدي ولی خدایی شناگر ماهري بودي...
رو به امیر عباس کرد وبا بغض خاصی گفت...
- مگه نه عزیزم...
امیر عباس نگاهش میان و او رد و بدل شد...
و اخم وحشتناکش هم روي صورتش هنوزجا خوش کرده بود...
کلافه دستی داخل موهایش کشید و داخل رفت...
و خوب بود که آنقدر با شعورو مؤدب بود...
که در جمع مسائلش را مطرح نکند...
و خوب بود که شعورش در حدي بود که شادیم را زایل نکند...
صداي قدم هاي آقاجون را از پشت سرم خوب میشناختم...
رو به روي هدي ایستاد...
با همان آرامش همیشگی اش...
روبه هدي کرد و گفت...
romangram.com | @romangram_com